Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سه یاد داشت بر سه شعر سعیدی:

 1- یادداشتی برشعر» تفنگچه ی ارنست همینگوی» اثرمحمد شریف سعیدی.

این روزها محمد شریف سعیدی لبریزشعراست ودیگ جوشان ذهنش درغلیان ازشعرهای گوناگون. فضای فیسبوک را هم تقریبا درانحصارش گرفته وخوانندگان زیادی هم دارد. این شاید به دلیل آوازه ونام سعیدی باشد، ولی وفهم شعرسعیدی به حدی مشکل است که آدم های با سواد وحتا متخصص دررشته های علمی دیگررا به درد سرمی اندازد. خیلی روزها پیش ترشعر»تفنگچه ی ارنست همینگوی» سعیدی را می خواندم. آیت الله واعظ زاده ی بهسودی که یکی ازعلمای برجسته وبزرگ است ودرسفرسیدنی افتخارمصاحبت با ایشان را داشتم، کنج کاوشده بود ومی دیدم که شعررا با دقت تا آخرمی خواند.

نویسنده ی کتاب ارزشمند «تاریخ باستانی هزاره ها، «حاج عباس دلجو، که با رونمایی این اثرمنحصربه فردش، درکابل ودرسطح وسیعی غوغا به پا کرد، هم این شعرراخوانده وقضاوت های خاص خودش را داشت که فعلا مجال طرحش نیست.

منظوراین که وقتی فهم شعرتا این حد مشکل باشد، که حتا نخبگان ازدرک آن عاجزباشد، چگونه می شود به حل این معضل پرداخت؟ من دیده وشنیده ام که خیلی ها وقتی ازدرک این گونه آثارسرخورده می شوند، با زدن یک برچسب محکم » بی معنی» برپیشانی اش، اثررا دورمی اندازند. ولی آیا واقعیت موضوع همین است یا نه این معما کلید ها وروش های فهمی هم دارد؟ واقعیت این است که شعرزبان صریح ندارد. شعرمثل یک متن خبری نیست که به زبان آمار، با شرح جزئیاتی به صورت بسیارواضح وروشن ودقیق، بیان شود وخواننده بتواند با یک نظرسطحی به تمامی زوایای آن پی ببرد. بلکه برعکس شعرزبان کنایی واستعاری دارد. شعرزبان مجازها، سمبول ها، ورموزواشارات است. فهم این زبان علاوه براین که روش های شناخت خاص خودش را دارد، ذهن فعالی می خواهد که توانایی درگیرشدن با پیچیدگی های زبان هنررا داشته باشد وازذهن های تنبل وکسل، درعرصه ی شکافتن معانی وآشکارکردن رمزورازهای هنری کاری ساخته نیست.

حالا این کلید ها وروشها یی که به فهم نسبی شعرکمک کند چه است، بستگی به ذهن وتوانایی های متفاوت افراددارد. این قلم بدون این که ادعای فهم کامل ودرک تمامی رموزومعانی شعررا داشته باشد، به بعضی ازروش هایی اشاره می کند که برای شعرخوانان وشعرشناسان حرفه ای زیاد نا آشنا نیست وبرای کسانی که می خواهند به تازگی به این روش ها خوبگیرند ممکن است کمی تا قسمتی راه گشا باشد. شناخت این معیارها بستگی تام به ذوق وسلیقه های متفاوت افراد دارد، وآن هایی که به معیارهای زیبا شناسی آشنایی داردند، قطعا دست برتری خواهد داشت.

هم اکنون پیش ازاین که بپردازیم به شرح جزئیات وروکردن شگرد های هنری شعر، خوب است که شعررا با هم مرورکنیم وبعد بپردازیم به شرح وبست آن تا ببینیم که بعد ازتوضیحاتی که می دهیم قضا یا تا چه حد فرق می کند ودرک ما ازشعرتا چه اندازه متفاوت خواهد بود. شعررا می خوانیم:

تفنگچه ی ارنیست همینگوی

سیزده بدررفته بودیم

قوش تپه پرازسبزه ولاله بود

عقابی ازقله فرود آمد

آن جا که هوا پیمای جنگی

 مراسم عروسی درانارستان را بمباران کرده بود

عقاب ازسبزه ها بلند شد

درچنگالش دستی ازآرنج بریده

با پنج انگشترعقیق اهل جنت

 میان سبزه ها ولاله ها گزمکان بودیم

وهرکدام چیزی یافتیم

ادوارد انگشت اشارتی با انگشترپیروزه

انگشتررا درآورد وبرانگشت تف کرد

توماس تکه ی درشتی ازسپیدی باسنی را

وبرای آب کردن آلتش

شاش را بهانه کرد

ازگوشه ی چشم دزدیده نگاه می کردم

به اسپرم ها

که دردهان قفل شده سربازی بی تن می ریخت

ازیادنمی برم

گلوله ی الکساندررا

درسینه ی عقاب

وافتادن پنج انگشترعقیق را

بین سبزه ها

چربی هایی با رگ های بریده ریخته بودند

 دوربین را به براده های چربی زوم کردم

فکرهای عجیبی ازخاطرم گذشت

مغزی که به امید بهشت

زیرشاشه های ادوارد متورم می شد

 حالا درفرود گاه آمستردام هستم

یا فرود گاه دوبی؟

این مسیررا دربیهوشی پیموده ام

 حالا که چشم بازکرده ام

ژورنالیست زخمی گروه ما

عکس های عجیبی را به من نشان می دهد یک: ادوارد با ده انگشت بریده درصفحه اول روزنامه ی العربی

دو: توماس درهفته نامه ی ایندیپندنت با زیرنویس : پس ازهم خوابی با شهیدان دچارایدزشده

سه: الکساندردرروزنامه ی آینه با چشم های بی مردم وعقابی برشانه ها

 وعکس ها وعکس ها وعکس ها که تمام می شوند

: ژورنالیست پریشان می گوید

ارنست همینگوی تفنگچه ی بدی داشت

توسعی کن هنگام ترجمانی

تیرهایت را به هدف بزنی

تفنگ را درست نشانه بگیری

این جا آمبولانس لازم نیست

کفتاروشیردارند برای زخمی خا

 همینگوی برسرسه راهه خود کشی کرد

ره اول پیشانی تو

راه دوم پیشانی من

 راه سوم پیشانی مردم

ژورنالیست کلید بهشت را ازدست من می گیرد

: و می گوید

این کلید زیردندادن های قفل  شده ی جمجمه ی بود

درقوش تپه

حالا این جا آمستردام است

یا دوبی ؟

بهشت کلید لازم ندارد

واسپرم های توماس دردندانه های کلید بهشت نمی رود

حالا که شعررا مرورکردیم، با اولین نگاه، به قسمت اول عنوان شعر،»تفنگچه»، موضوع شعرمشخص می شود که درمورد جنگ است وبوی باروت وفیرگلوله مشام آدم را متاثرمی کند. کلید دوم نام خود ارنست همینگوی است که خواننده را به فضای جنگ جهانی دوم پرتاب می کند. کسانی که با زندگی همینگوی آشنایی دارند، به آسانی درک می کند که این نماد دراین شعرتا چه حد جا افتاده وموثراست. ارنست همینگوی به عنوان یک خبرنگارکه درجنگ جهانی دوم، راننده ی آمبولانس هم بوده درآخردچارنوع جنون وروان پریشی شده وبا شلیک به مغزخودش جمجمه اش را متلاشی کرده، سرنوشت خیلی مشابه بلکه عین همان سرنوشت را دارد که توماس والکساندروادوارد دراین شعر.

«تفنگچه ی ارنست همینگوی» یک شعرجنگ است. درگام بعدی ، آنچه که جلب نظرمی کند، صف آرایی دونوع ازواژگان است که درتقابل هم فضای جنگ را ترسیم می کند وهم تعارض ذهنی شاعررا نسبت به غرب. این جا است که نگاه، اززاویه ی دید متفاوت به جنگ وحضورنیروهای غرب وناتودرافغانستان اتفاق می افتد.

آرایش واژگان: سیزده بدر، قوش تپه، سبزه، لاله، عروسی، انارستان، انگشتر، عقیق، جنت، عقاب، قلّه، که زندگی دراوج را نشان می دهند. وچه روزی خوش ترازسیزده بدرکه نماد تاریخی حیات، تازگی وطراوت وسمبل عیش وشادمانی قرن های مردم بوده. وچه روززیبا ترازروزعروسی درزندگی انسان می توان یافت؟ همچنین عقاب را اگرسمبل غروروافتخاربدانیم، طبیعتا قلّه اوج آن خواهد بود.

ازجانب دیگر، آرایش واژگان: هوا پیمای جنگی، بمباران، دست ازآرنج بریده، تف، تکه ی درشتی ازسفیدی باسن، آلت، شاش، اسپرم، دهان قفل شده،  گلوله، رگ های بریده، براده های چربی، متورم، الکساندر، ادوارد، توماس.

این دوردیف ازواژگان درتقابل هم،  فضای جنگ را به شکل بسیارزیبایی ساخته اند. جالب توجه ترردیف سومی ازواژه گان است که تزاصلی وهدف نهایی جنگ وثمره ی این تقابل را نشان می دهند: بیهوشی، اسپرم ها دردهان قفل شده، هم خوابگی با شهیدان، مغزمتورم زیرشاهشه های ادوارد که ازطرفی اوج استیصال ونهایت جنون ودرماندگی را نشا ن می دهند وازسوی دیگرنهایت توحش وزیرپا گذاشتن کرامت انسانی را. اما ازیک ضرافت ادبی دیگرهم دراین قسمت نباید غفلت کرد که شاشیدن  روی «مغز»، حساس ترین عضوی که مرکزاندیشه وتفکرانسان است. یعنی سلب مجال های استقلال فکری وآزادی اندیشه.

این یک پیکربندی کلی ازشعراست. زیبایی های شعروقتی رخ می نماید که وارد جزئیات شویم وبه شگرد های شعری سعیدی بیشتردقت کنیم.

همان گونه که داستان، اززبان یک خبرنگارروایت می شودوبسیاردقیق وعینی است وبه جزئیات وریزه کاری های چون براده های چربی، واعضای پودرشده توجه دارد ودرمغزقضایا نفوذ می کند. گاهی دوربین را روی لایه های پنهان جنگ زوم می کند که ازدید رس عامه به دورمانده وخواندن فاجعه را بعد ازجنگ سفارش می کند. اما آن چه دل شاعررا زیاد به درد آورده که نمی تواند فراموشش کند، گلوله ی الکساندراست که درقلب عقاب «مرکزادراک وشعوروآگاهی اثابت می کند. چون قلب وسیله ی فهم وخود آگاهی است که الکساندرآن را نشانه رفته ودراین وضعیت کاری ازقدرت مند ترین اعضا» پنجه ها وعضلات فولادین عقاب » هم ساخته نیست که سست می شود وپنج انگشترعقیق که نماد بهترین وتمامی دارایی هاوذخایرمردم می باشد به زمین می افتد. عدد پنج هم نقش محوری درقضیه دارد چون تمام انگشتان یک دست بیشترازپنج نیست. یعنی با تمام وجود وبا استفاده ازتمام قوا وامکانات درسدد حفظ ونجات دارایی هایش برا مده.

این که سعیدی به جای کلمه قلب ازکلمه ی سینه استفاده می کند هم جای بحث دارد واین شگردی است خاص سعیدی که هیچ گاهی تصادفی نیست وایشان با کمال دقت واژه گزینی می کند تا به مضمون احساس تازه بدهد. ایشان هدف دقیق دیگری را نشانه می رود وآن بالا بردن فریکانس درشبکه ی تداعی است. چون درزبان فارسی خیلی جا ها سینه به معنی قلب آمده: مثال: «سینه ی بی کینه»، یا آن جا که شاعرگفته:» با پای چکمه مشکن صندوق علم دارور»، که سینه ی امام حسین را صندوق علم خدا دانسته. درقرآن هم آمده: ربّ الشرح لی صدری»پرورد گارا سینه ام را فراخ گردان»یعنی طاقت وتوان تحملم را بالا ببرودریا دلم گردان. که درهمه ی این سه مورد سینه به جای قلب آمده.

حالا فرود گاه آمستردام، یا فرود گاه «دوبی» که مرکزتلاقی تمدن های معاصراست. تا این جا مسیررا دربیهوشی طی کرده. یعنی ازکاری که کرده وازهدفی که نداشته ، هیچ چیزی را متوجه نبوده، ولی همه بیهودگی ها درمعتبرترین رسانه های جهان منعکس شده. حماقت، روان پریشی ادوارد وتوماس والکساندرکه ازانجام اعمال بیهوده وبی هدف دچارعذاب وجدان ودیوانه شده اند، گاهی سبب می شود که اسپرم شان را دردهان قفل شده ی سربازی بی تن می ریزند وگاهی هم ….. بعد ازهمه ی این بیهودگی ها تنها راه چاره را دراین می داند که به مغزپریشان وروان زخم خورده خود ماشه بچکانند.

با این نوع دقت ها وتمرکزروی واژه ها وروابط  ومناسبات تصاویر، می توان جریانی ازتفکرخلاق وفعالی را راه اندازی کرد که دیگردل وروده ی شعردرمی آید وخیلی اززوایای پنهان شعررومی شود. دیگرگیج گاه ونقطه ی ابهامی درشعرباقی نمی ماند. البته گفتن ندارد که این روش ها درحد پیشنهاد است که درخیلی جا ها ممکن است موفق باشد. واین تمامی شگرد وکارکردهای ادراک شعرنیست. بلکه فقط اشاره های است که علاقه مندان به شعررا درفهم آن کمک می کند تا هم شعرازحالت نامه ی ملا نصرالدینی خارج شود وهم خوانندگان درخواندن شعراحساس سرخوردگی نکنند وازاین هنرمتعالی بهره گیرند ولذّت ببرند وفهم شعردرجامعه حالت همه گیری به خود بگیرد.

2- عروس وداماد

این شعر، ازچهاربند، شکل یافته. دربند اول، عروس وداماد، همان عروس وداماد های معمولی نیستند. بلکه نماد های ازدونحوه ی زندگی اند. تخت زفاف به عنوان سمبول هایی که نقطه اوج زندگی رانشان می دهد، بسیاردقیق انتخاب شده. دستمال پرازخون، بالاترین حد خشونت وسلطه ی مردانه رانشان می دهد. دستمال پرازاشک هم حضیض ذلّت وتسلیم ومحکومیت زنانه را. جمله ی «خسپیده بودند»، درمصراع دوم، قرینه ی زندگی درگذشته ی تاریخ است.

بند دوم، با کلمه ی «حالا» زمان حال شروع می شود، که آن هم جزرویای کوتاه سپیده دم، چیزدیگری نیست. یعنی فقط خواب وخیال است، واقعیت ندارد. عروس، دراین عالم وهم وخیال است که دست دردست دلداردارد، نه درعالم واقعیت وعینیت. ازقلّه های آلپ» اوج تمدن غرب»، درحال سقوط است. آن هم درحالی که پیراهنی جزبرفباد، باد هوا»خیالات واوهام» ندارد. یعنی ازآن قلّه ی بلند فقط همین نصیبش شده.

بند سوم بازهم داماد است که عروس را ازقلّه آلپ، پرتاب می کند درحالی که چترش برف باد است. یعنی چتری ندارد. راه نجاتی برایش نمانده. بازهم همان تخت زفاف. هیچ فرقی نکرده.دربند آخرعروس کاملا نا امید شده، به رو می خوابد وزندگی تازه اش را که جزاشک وخون نیست، گریه می کند.

دراین شعر، شاعر، فاجعه ی تاریخی را روایت می کند که پس ازطی زمان های طولانی، فقط شکل فاجعه تغییرکرده. بلکه فاجعه زیرنقاب فریبنده ی دیگری مستورمانده. نمادهای «تخت زفاف»، «دستمال»، «خون» که ازآن ها بهره گرفته، تا به شعر، جنبه ی ایروتیک داده واثرآن رابرنفس خواننده بیشترکند، درواقع، شگرد هایی هستند که شاعران بزرگ درگذشته های دور، ازاین تکنیک ها استفاده می کرده اند وبا استفاده ازاستعارات ومجازها ی چون خط وخال ولب موی ومیان وچشم ابرو، و… بلند ترین مفاهیم عرفانی را القا می کردند. ولی سعیدی ازنماد هایی استفاده  کرده که درزندگی امروزی کاربرد دارند واین نه آن چیزی است که عده ای ازدوستان برداشت کرده اند. شعرامروز، مستلزم توجه حرفه ای تری است که درفیسبوک مجال آن کمتراست. این جا دوستان، هرچه دل تنگ شان خواست می گویند. دعوت استاد سعیدی برای نقد هم دراین جا فقط به حراج گذاشتن شعراست. دراین جا فقط شعرباید خواند ولذّت برد.

3– سلول

من استاد سعیدی را خیلی دوست دارم. به دو دلیل. اول این که برزگ است. دوم این که استادم است. من درشعرازایشان چیزهای زیادی آموخته ام وحالا که این دوتا سلول ایشان این همه بحث برانگیزشده، من هم تاب مقاومت نیاورده وقاطی جریان شدم که این هم تاوان دارد. چون وقتی می خواهی حتا سلولی ازبزرگان را هم نقد کنی، _ مخصوصا که استادت هم باشد، _ باید عواقب» خشم بزرگان را هم درنظربگیری که اگرکلکی بجنبانند، دمارازروز گارآدم درمی آورند. ولی من امروزبه پای این ریسک ایستاده ام هرچه باداباد.

 این را هم اضافه کنم که همه ی نقد ونظرها درمورد این دوسلول، مفهومی ومحتوایی بودند. یعنی کاری به جنبه ی هنری وزیبا شناسی شعرنداشته اند. همه یارانی که نظرداده اند، به سیرت شعرپرداخته اند وازگپ وگفتاردرمورد صورت ودرواقع عناصرشعری شعرپرهیزکرده اند.

 من هم به حکم این که» صرفیان چنین کردند وما نیز به متابعت ایشان چنین کردیم»، ازهمین قاعده پیروی نموده، نکات چندی پیش کش حضور تان می کنیم.تا ببینیم که مجال برای گفتن دیگرحرف ها چگونه خواهد بود.

درهردوی این دوتا سلول، دومفهوم ومضمون بسیارقدیمی مجال ظهوریافته. 1- اعتقاد ونظریه ی وحدت وجود، که عرفا وشاعران سلف، همانند سنایی، مولانا، خیام، حافظ، بیدل، شیخ محمود شبستری، منصورحلاج، و… دراین عرصه داد سخن داده اند وبرای اثبات مدعای شان حتا ازآیات قرآن هم بهره های زیادی برده اند.

وحدت وجودی ها، وجود را یکی می دانند که آن هم خدا است. بقیه موجودات را سایه خدا ووجود شان را اعتباری می دانند ووجود حقیقی فقط برای ذات یگانه ی خدا قایلند. وجود مطلق خدا است وباقی موجودات ازجمله انسان آثار فیض ورحمت حق استند. درواقع تمام موجودات دروجود خدا مستهلک وفنا شده اند. یعنی وجود دویی بردارنیست. توحید، ثنویت وتثلیث وشرک را بر نمی تابد. نظریه ی وحدت درعین کثرت فلاسفه ی اسلامی هم همین را می گوید.

حالا، مصراع اول سلول: ((درما خدا سلول درسلول زندانی است))، چه مفهومی غیرازاین ها می تواند داشته باشد؟ وقتی این مفهوم روشن ترمی شود که به سلول 2 ومخصوصا به کلمه ی حبس ابد دقت کنیم.

2- نظریه ی جبرکه درآثارواشعارقدما بازتاب گسترده دارد وآن این که همه چیزبه اراده ی خدا بستگی دارد. سرنوشت انسان وتمامی موجودات خلقت، محکوم به تابعیت اراده ی خالق یکتا است. آزادی، اختیار، اراده ی انسان، محدود بوده و وابسته به اراده ی مطلق خدا است که شاعربزرگ ما هم از همین شکایت دارد.

ازاین که بگذریم، اگرازیک زاویه ی متفاوت به شعربنگریم چه اتفاقی می افتد؟ شعراربخوانیم:

» خورشید مان مرده است

تن های ما یخ بسته درخواب زمستانی است»

با ندک توجه به فریکانس کلمات، می بینیم که کلمات» مرده، یخ بسته، خواب، زمستان، » درتقابل با یک کلمه،» خورشید» که منبع ونماد حیات، زندگی، روشنایی، وانرژی است قرارگرفته اند. درواقع کلمه ی خورشید، خدای کلمات است. باقی کلمات دروجودش مستهلک شده اند. واین شاهکارسعیدی است در این شعرکوتاه که چگونه ماهرانه وهنرمندانه، وبا قدرت وتسلط بر اریکه خلاقیت سخن تکیه زده ومفاهیم و به این بزرگی را با آرایش کلمات به این دقت وهنرمندی کنارهم چیده. که اگراین ها نبودند، مضامین کهنه ی ازاین قبیل تکرارمکرراتی بیش نبود که شاعران قدیم طی قرن ها به آن ها پرداخته اند. وحالا توخود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. والسلام

 

اتش نژاد

کویته، هرگزدست ازسرم برنمی دارد.ازذهن وزبانم هم کاری ساخته نیست. این روزها، هزیان نامه های ازدلم شعله می کشد. نمی توانم جلوگیرش باشم. گوارای جان شعله نوشان کویته.

بیا آتش برس امشب به دادم

برقصان شعله ات را درنهادم

بسوزان، دود کن خاکسترم کن

رها کن درمسیرتند بادم

بزن فواره وجزغاله ام ساز

کویته کن دل آتش نژادم

گدازتازه ای درسینه ام ریز

بِدَم براخگرقلبم دمادم

زخاکم طرح شیطان را برانگیز

که بیزارم زنسل شوم آدم

به کامم جرعه ی کفری چکان تا

بروبد ننگ ایمان را زیادم

29/2/2013

آسترالیا بریزبن

قبر بی نشان

قطره اشکی برمزارشهدای کویته

قبربی نشان

زبانه می کشد دل، اززبانم

که ازغم درگرفته استخوانم

قیامت انفجاری ازدل من

جهنم شعله نوشی ازبیانم

به چشمم سوخته اشک کویته

اگرازدیده آتش می فشانم

تبرک کرده ام با خاک افشار

که من بهسود، زخم خون چکانم

عزای دایه ام سوگ ارزگان

عفاف قلّه ی چل دخترانم

به رگ هایم زده خون مزاری

مسیرجاده ی دارالامانم

صفیرفیرعبد الخالقم من

خدای خشم های بی امانم

به رگ هایم خزیده خون ذلّت

اگرامروز، قبربی نشانم

22/2/2013

 آسترالیا بریزبن

کجا روآورم وقتی زمان اینگونه خون خواراست

وسقف آسمان برفرق من هرروزآواراست

زمین گردیده قبرآرزوهای جوان من

به کامم زندگی مرگ است، گل بردیده ام خاراست

خیابان قتلگاهم،  شهرگوردستجمعی ام

کویته نسخه ی نو، ازدل خونین افشاراست

کویته قبله ام، افشارکعبه، مذهبم بهسود

مزارآرزوهایم خیابان علمداراست

کویته، محوردنیا، ستون اصلی دینم

پس ازاین خال هستی مرکزامکان پرگاراست

کویته مدفن گل، مشهد باغ وبهارمن

نشان زخم دندان های خون آلود کفتاراست

هنوزازکوچه هایش عطرگل ها می کشد شیون

شقایق، شعله، شعله، جوش می گیردعزا داراست

13/2/2013 بریزبن آسترالیا

صبح تازه

صبح تازه

تو صبح تازه ای شوربهاری

طنین خنده های چشمه ساری

زدوشت ساقه، ساقه، ریشقه پیچان

رها درماه کرده آبشاری

پر زاغ است سحرچشم هایت

نگاهت حمله ی باز شکاری

رخت می شویی با موج طراوت

به برگ لاله شبنم می نگاری

که شورش کرده ای در باغ وباران

که رستاخیزفصل کوهساری

که رقص شاخه ای درجادوی باد

که جشن لاله ی سرخ مزاری

که درقعروجودم ریشه داری

به اعماق دلم درانتشاری

آب خیزان

می دانم
کم تبی نیست این میزان
درآب خیزان
جنون
خونم
عزیزم
این زبانه های یاغی
نمرودهایی هستند که درمن
تمرد کرده
می دانی
حجم این عقل را
که اختیارش فرمان قفل کرده
گفتی:
گوشه ی روسری ات لیزاست
به
آستانه ی دیگری التجا برم
ولی چگونه
به کدام خانه
به کدام در
بی اشاره ی چشمان توامید فتحی است؟
گفتی:
نیرنگ هایت رنگ ندارد
این آسمان، کبود نیست
کیست
که با بال هوس به آشیانه ی عنقا رسید؟
گفتم:
ققنوس
آتش خواراست
فانوس
با
سوختن
روشن زندگی می کند

24/11/2012بریزبن آسترالیا

 

گناه آفرینش

  گناهآفرینش

من،

لعنتی

 که گناه آفرینشش را خود به گردن گرفت

تقلّای بی سرانجام

نطفه ی ناقص

ایستاده روی نقطه ی صفرزندگی

بربهت سیاه تل سفید

شکنجه گاه های زندان «پلچرخی»

وگورهای دستجمعی «پلگون»

وشب های مخوف «کام» و»عکسا»

را

یاد گاری می نویسد

…….

لجن درخون توخدا شد

وقتی خدای من درگل طایفه ی بنی اسراییل رسوب کرد

اینک

خدای من

درگرداب های سهمگین اوقیانوس آرام زهره ترک شده

وخدای تو

ازعرشه ی کشتی های اوقیانوس پیما

عسای موسی را

لاجرعه سرمی کشد

نجات، سهم خلقت ناقص من نیست

قسمت من،

قسمت آب های شور

حلاوت دندان های تیزکوسه های خشمگین

فانوس های کریسمس آیلند

فقط خواب وال ها را تعبیرمی کنند

ماهیانی که شکم ازعزا درآورده اند

جشن نهنگ ها بود

با پنجه هایم هوا را شیارمی کردم

کسی را درخلاء یاس هایم جستجو می کردم

کسی،  که کسی نبود

کسی درمن تقلا می کرد

کسی که نمی خواست بمیرد

کسی که قانون را نقض کرده بود

کسی که حسرت نگاه های ملتمسانه اش

توفان های سهمگین وکوسه های خون خواررا، هارترمی کرد

شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبک ساران ساحل ها

آخرین نفس هایم

 قطار،

      قطار،

             قطار،

درگلویم گلوله می شد

بانوک انگشتانم برکام کوسه ها یاد گاری می نوشتم

بوی نمک آجین پیراهن پاره پاره ام

سجاده ی مادرم راتوفانی کرد

……..

من،

دعای مستجابم

آرزوی آزاد

تیری رهاشده ازشصت

رها درکام موج های بی رحم

رها درموج گیرنده های تلویزیون ها ی جهان

مادرم آتش دلش را با

صلوات وختم قرآن اطفا می کند

وشایدعذاب آخرت مراکمتر

…………

من،

انتظاربیهوده،

آرزوی بهشت گم شده

دروغی برپیشانی زندگی

تهمتی بردامان هستی

شایعه ای بروجود

توهّمی ازحق تعیین سرنوشت

………

عنکبوتی که درمغزم اعتصاب کرده

خونم را جِرمی دهد

…….

من مرگ نا تمامم

احتضارجاودانه

محل اقامت دایمی درد های آواره

خارگیرکرده درگلوی خود

من دربدن خودم زندانی شده ام

هیچ انفجاری رهایم نمی تواند

……….

من

انفجارخنجرهای فرورفته درخود

ازهیچ آسمان بلندی نیافتاده ام

من ازقسمت لجاجت خاک آفریده شده ام

تحمیلی برهستی

برخود

آسمان ها

زمین

 کوه ها

بارم را برنمی دارند

من ازقسمت جهل جهان برگزیده شده ام

من با نیش های خودم گَزیده شدم

من درآستین خودم خزیده ام

من ازعنصرتقصیر، خلق شدم

من ذات جرمم

علت العلل گناه

سبب اصلی یک خلاف نابخشودنی

وجود خودم

نه پارادوکسی ازحق وباطل

نه فلسفه ی خیروشر

که شرمطلق

شر،

درخلاءهستی ام نهادینه شده

……

من

دورباطلم

زحمتی بردوش زمان

ستمی برقانون حیات

زخمی برجگرعدالت

داغی برپیشانی تاریخ

من اززندان دهمزنگ گریخته ام

ازقلمروحاکمیت خدا

ازدید رس قانون تغییر

ازشایعه ی آزادی

ازافسانه ی حق تعیین سرنوشت

اززندانی به زندان دیگر

اینک ازدوصد وشصت حلقه ی زنجیررد شده ام

حلقه های بهم پیوسته ی یکسان

دوصد وشصت اثرشیخ داغ شریعت غرّا، برسینه وپشت وپهلو

دوصد وشصت داغ برپیشانی

هویت مرا معرفی می کند

…………

ملاعمربا ریش تراشیده وکراوات

سواربرلکسیس های آخرین سیستم

درخیابان های کابل پوزمی دهد

امیرعبدالرحمان دیموکراسی را لیلام کرده

فتوای تکفیرروافض را آیت الله می دهد

……..

من درکجای جهان ایستاده ام؟

سرب های داغ

 ازرخ های کلاشینکوف های روسی

با سینه ی من تعارف نداشتند

وحشت غرّش سوخوهای میک 25

وهلیکوبترهای توپ دارروسی را

درکوتل اونی

با قرائت سوره ی اصحاب فیل خنثا می کردم

……..

اینک

 حفیظ الله امین

درمدرسه دینی

 فقه تدریس می کند

«ازآخرت هم تا هنوزکسی سرترقیده برنگشته»

12/10/12

آسترالیا شهربریزبن